غذایم اماده که می شود
سینه بند سفید می بندم
لباس سرخ گلدارمی پوشم
موهایم را شانه
لبم سرخ
و
از پنجره به خیابان می نگرم
همین که پا به خیابان بگذاری
داغ می شود تنم
لبم را به دندان می سپارم
وپستانم را به دست
قبل از این که به خانه برسی
تمامی درها را باز می گذارم
و
خودم را پشت در.
لبخند تنش را
داد به مرد
اما
قلبش را
توی زباله
انداخت.
جذابیتی ست عجیب
اندام برهنه ی
مرد
در برف
بین پیرزن های محله راه افتاده است.
ریچارد براتیگان
این ساعت
مرده را
سپید بر تن من
برف

چشمان تو خیابانی بزرگ است
زیر جیغ بلند امبولانس
که چراغ ها را وادار می کند
به ایستادن
پلک می زنی
دهان ماشین ها باز
ودستان تو از من خالی
انقدر
که عابران دست به دیوانگی می زنند
و بوی دهان کلاغ ها
روزنامه های سالخورده ی
جنوب را جوان می کند
مرگ من دندان
لقی می شود
تو را به درد می اورد
ادم می شود
در پیاده روها قدم می زند
در کفش های تو ظاهر می شود
زمین شاهد است
پاهایم
بوی کفش های تورا
می دهند
ذرات بهم ریخته ابی ست
ازتنت
همسرم
عاشق
لخت
توی هم...
پشت به پشت هم
چشم ها باز
صبح.






